تاریخچه‌ای زنده: میر یارمحمد بلیده‌ای و نبرد «پَهرہ» -دکتر تاج‌محمد بریسیگ


No photo description available.

تاریخچه‌ای زنده: میر یار محمد بلیدایی و نبرد «پَهرہ»
(توجه: نسخهٔ اصلی این نوشته به زبان انگلیسی بوده و ترجمهٔ حاضر به فارسی، بازتابی از همان متن اولیه است.)
در پاییز سال ۱۹۷۶، در دوران خدمت سربازی، فرصت آن را یافتم تا با مردی دیدار کنم که زندگی‌اش خود گواهی زنده‌ای بود بر مبارزهٔ بی‌وقفهٔ مردم بلوچ: میر یار محمد بلیدایی، حاکم پیشین ساربُگ. او در اواخر دههٔ هفتاد یا اوایل دههٔ هشتاد زندگی خود بود، اما هنگامی که از رویدادهای سال ۱۹۲۸ سخن می‌گفت، گویی زمان به عقب بازمی‌گشت و دوباره به همان جوان جنگجویی بدل می‌شد که بر فراز دژ پَهرا ایستاده بود و با چشمانی آکنده از اراده در برابر نیروهای پیش‌روندهٔ ایران مقاومت می‌کرد. هر واژه‌ای که بر زبان می‌آورد، وزن تاریخ را بر دوش داشت. من خاموش و آرام نشسته بودم؛ می‌دانستم که تنها روایت یک واقعه را نمی‌شنوم، بلکه تپش قلب یک ملت را لمس می‌کنم.
سخنانش مرا در خود می‌کشید؛ شیفتهٔ لحن او شده بودم و تنها گوش می‌دادم.
میر یار محمد، سردار منطقهٔ خود بود و در آن روزگار در دربار میر دوست محمد خان حضور داشت. او را نه صرفاً به‌عنوان مبارز، بلکه به‌عنوان مشاوری امین در یکی از بحرانی‌ترین بزنگاه‌های تاریخ بلوچستان فراخوانده بودند. او سقوط دِزک و پَهرہ را با چشمان خود دیده و هر جزئیات آن را با دقتی کم‌نظیر در حافظه‌اش ثبت کرده بود. در لحنی آرام اما سنگین گفت: «وقتی فهمیدیم اوضاع چقدر وخیم شده، دوست محمد خان همهٔ سرداران، از مکران تا سرحد، را به دربار فراخواند. من نیز به‌عنوان سردار ساربُگ دعوت شدم تا در کنار آنان باشم و آنچه در پیش بود را از نزدیک ببینم.»
او نخستین نشست دربار را به‌عنوان گردهمایی‌ای آمیخته با اضطراب و انتظار توصیف می‌کرد. هر سردار—فرمانروای قلمرو خود—در سکوتی محتاطانه نشسته بود، اما سایهٔ سنگین و انکارناپذیر دشمن بر فراز همه گسترده بود. هواپیماهای ایرانی بر فراز پَهرہ پرواز می‌کردند و برای تضعیف روحیهٔ مدافعان بلوچ، اعلامیه‌هایی پخش می‌کردند. سلاح‌های سبک ما در برابر این حملات هوایی ناتوان بودند؛ گویی حتی آسمان نیز از ما روی برگردانده بود. هنگامی که خبر سقوط دِزک به دژ رسید، نومیدی همچون سایه‌ای تاریک و سهمگین بر دل سرداران نشست و سکوتی مرگبار فضا را دربر گرفت.
تا زمان برگزاری نشست دوم دربار، برخی سرداران از پیش گریخته بودند؛ دیگر توان ایستادن در برابر شکست حتمی را نداشتند. با سقوط دزک—سنگر بارانزایی‌ها—میر دوست محمد خان دریافت که مقاومت در پَهرا جز فدا شدن بیهودهٔ جان‌ها نتیجه‌ای نخواهد داشت. تصمیم نهایی گرفته شد: دژ باید ترک شود و مدافعان به کوه‌های اطراف عقب‌نشینی کنند تا جان خود را حفظ کرده و روزی دیگر، با نیرویی تازه، دوباره برای دفاع از سرزمینشان برخیزند.
برای من، سخنان میر یار محمد چیزی فراتر از بازگویی خاطرات گذشته بود؛ او ضربان زندهٔ تاریخ را به زبان می‌آورد. روایتش آمیخته با پژواک شجاعت، ترس، امید و اراده‌ای شکست‌ناپذیر بود. شاید، در ھمان زمان بود که تصمیم گرفتم یادداشت‌های خود را درباره تاریخ بلوچ آغاز کنم—با این عزم که صدای این شاهدان را برای نسل‌های آینده حفظ کنم. کسانی که او از آن‌ها سخن می‌گفت، گویی از میان لایه‌های زمان برمی‌خاستند و در برابر چشمانم جان می‌گرفتند. دربارهٔ میر دوست محمد خان گفت: «او مردی باوقار و حدود سی تا سی‌وپنج ساله بود، با سبیلی بلند؛ شخصیتی که حضورش احترام می‌آفرید و شجاعتش بر همگان آشکار بود.»
دیدار با میر یار محمد بلیدایی برای من چیزی فراتر از ملاقات معمول با یک انسان بود؛ گویی قدم به آتش‌گاه تاریخ گذاشته بودم—در کنار کسانی که با امکاناتی اندک در برابر دشمنی نیرومند ایستادند و پژواک مقاومتشان هنوز پس از دهه‌ها شنیده می‌شود. این دیدار به من یادآور شد که تاریخ فقط در کتاب‌ها نوشته نمی‌شود؛ تاریخ زنده است، نفس می‌کشد و از زبان کسانی سخن می‌گوید که با گوشت و خون خود آن را زیسته‌اند.
منبع: یادداشت‌ها و خاطرات نانوشتهٔ نویسنده (گفت‌وگو با میر یار محمد بلیدایی، ساربُگ، پاییز ۱۹۷۶).
همچنین بنگرید به کتاب:
ناسیونالیسم بلوچ: خاستگاه و سیر تکامل آن نوشتهٔ تاج محمد بریسیگ
[aps-social id="1"]