«مسئله» ملت‌های تحت ستم: ملی است یا طبقاتی؟


May be an image of Bactrian camelNo photo description available.May be an image of one or more people

در تحلیل مسئلۀ ملت‌های تحت ستم، نخست باید تمایز میان «ستم ملی» و «ستم طبقاتی» را با دقت روشن کرد. این دو مقوله، اگرچه گاه در شرایط مشخص تاریخی بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند، اما از حیث ماهیت، خاستگاه و اهداف، کاملاً متمایز‌اند و خلط آن‌ها نه‌تنها به خطای نظری می‌انجامد، بلکه فهم واقعیت سیاسی ملت‌های تحت ستم را نیز دچار تحریف می‌کند.
ستم ملی، به معنای محروم‌سازی یک ملت از حقوق بنیادین سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و زبانی خویش از سوی دولت مرکزی است؛ حقوقی که در شرایط عادی باید ضامن موجودیت و تداوم هویت یک ملت باشند. در مقابل، ستم طبقاتی بر نابرابری اقتصادی، بهره‌کشی اجتماعی و تضاد منافع میان طبقات گوناگون در درون یک جامعه دلالت دارد. از این رو، محور مبارزۀ ملت‌های تحت ستم نه تصاحب ابزار تولید یا اصلاح مناسبات طبقاتی، بلکه بازیابی شأن سیاسی و حقوق انکارشدهٔ ملی آنان و احیای نقش تاریخی‌شان در برابر دولت مرکزی است.
پایگاه اجتماعی و مطالبات سیاسی این دو نوع ستم نیز تفاوت ماهوی دارند. جنبش طبقاتی، بر اساس تضاد میان طبقات اجتماعی در درون یک ملت شکل می‌گیرد، حال آنکه جنبش ملی بر محور تضاد میان ملت تحت ستم و دولت یا ملت حاکم سازمان می‌یابد. به بیان دیگر، تکیه‌گاه و موتور محرک جنبش طبقاتی «طبقه» است، اما سنگر و نیروی پیش‌برندۀ جنبش ملی «ملت» یا «قوم تاریخی» است؛ واحدی که نه صرفاً اقتصادی، بلکه فرهنگی، تاریخی و سیاسی است.
از همین رو، تلاش برای تحلیل مبارزات ملت‌های تحت ستم در چارچوبی صرفاً طبقاتی، نوعی تقلیل‌گرایی نظری به شمار می‌رود. این جنبش‌ها در جوهر خود، جنبش‌هایی ضد‌استعماری، حق‌طلبانه و واکنشی به سیاست‌های تمرکزگرایانه، حذف فرهنگی و بی‌عدالتی‌های ساختاری دولت‌های حاکم‌اند. آن‌ها بیش از هر چیز تلاشی هستند برای بازتعریف رابطۀ ملت‌های تحت ستم با دولت مرکزی و احیای حقوق تاریخی و جمعی آنان؛ حقوقی که طی دهه‌ها و گاه سده‌ها به‌صورت نظام‌مند انکار، تضعیف یا مصادره شده‌اند. افزون بر این، تجربهٔ تاریخی نشان داده است که در بسیاری از مناطق تحت ستم، ستم طبقاتی خود محصول و امتداد ستم ملی است، نه برعکس.
در تحلیل ماهیت جنبش‌های ملی، باید ستم ملی را از دریچۀ ملت مربوطه دید، نه از زاویۀ طبقات داخلی آن ملت. زیرا تا زمانی که یک ملت، به‌عنوان یک واحد تاریخی، فرهنگی و سیاسی، از حق تعیین سرنوشت خویش محروم است، هرگونه بحث از «رهایی طبقاتی» در درون آن در بهترین حالت، ناقص و در بدترین حالت، بی‌معنا خواهد بود. آزادی طبقاتی بدون آزادی ملی، آفرینشِ شکلی از نابرابری جدید در چارچوب همان نظم ستمگرِ مسلط خواهد بود.
بندیکت اندرسن، نظریه‌پرداز برجستۀ مفهوم ملت، در کتاب جماعت‌های تصوّرشده به نکته‌ای بنیادین اشاره می‌کند که پیوند ملی و قدرت هویت‌بخش آن را توضیح می‌دهد:
«همۀ افراد یک ملت، به واسطۀ عشقی نامرئی برای وطن خود با یکدیگر پیوند می‌یابند؛ میلی به فداکاری برای آن در وجودشان نهفته است، و این امر در ریشه‌های فرهنگی ناسیونالیسم جای دارد.»
همین «عشق نامرئی» است که ملت بلوچ را، همچون دیگر ملت‌های تحت ستم، به پایداری در برابر بی‌عدالتی وامی‌دارد. ناسیونالیسم بلوچ نه زاییدۀ تضاد طبقاتی، بلکه برخاسته از احساس محرومیت تاریخی، از میل به کرامت جمعی و از خواست مشارکت برابر در ساختار سیاسی و اقتصادی سرزمین خویش است. این ناسیونالیسم، واکنشی طبیعی به فرایند طولانی‌مدت تمرکز قدرت، حاشیه‌رانی قومی و مصادرۀ منابع محلی توسط مرکز است.
بدین‌ ترتیب، مسئلۀ ملت‌های تحت ستم را نمی‌توان در قالب «مسئله‌ای طبقاتی» خلاصه کرد، زیرا این مسئله در بنیاد خود، مسئله‌ای ملی است؛ مسئله‌ای که ریشه در استعمار درون‌مرزی، در حذف و تحقیر فرهنگی و در انکار سیستماتیک حقوق سیاسی آن‌ها دارد. هر تحلیلی که این جنبهٔ ملی را نادیده بگیرد، نه‌تنها واقعیت تاریخی را کژتاب می‌کند، بلکه از فهم جوهر مقاومت ملت‌های تحت ستم نیز بازمی‌ماند.
 برای مطالعه بیشتر درباره ناسیونالیسم و بخصوص ناسیونالیسم بلوچ، کتاب:
«ناسیونالیسم بلوچ؛ خاستگاه و سیر تکامل آن» اثر تاج محمد بریسیگ
[aps-social id="1"]