بابو: آخرین شاھد یک داستان ناتمام



در زبان بلوچی میگویند خبر مرگ، مانند آتشی در دشت خشک، یکباره زبانه میکشد و همهجا را در بر میگیرد. شامگاه دوم سپتامبر ۲۰۰۶ نیز چنین شد. خبر، آرام نیامد؛ تاخت، پیچید و بر دلها نشست. در حاشیهٔ شهر چابهار، مردی جان باخت که سالها بخشی از زندگی روزمرهٔ مردم بود؛ چهرهای آشنا، صدایی شناختهشده، و پناهی خاموش برای بسیاری از جوانان. اما مرگ او، بهجای پایان، آغازی بود برای پرسشهایی بیپاسخ؛ پرسشهایی که هنوز در حافظهٔ جمعی بلوچ زندهاند و کهنه نشدهاند.
نامش عبدالستار ارجمندی بود، اما کمتر کسی او را با این نام صدا میزد. برای همه، او «بابو» بود؛ واژهای ساده، اما سنگین از معنا. در فرهنگ بلوچ، بابو فقط یک نام نیست؛ نشانهٔ احترام است، نشانهٔ اعتماد، نشانهٔ مردی که بیآنکه صدایش را بلند کند، وزن اخلاقیاش در جمع احساس میشود. بابو دقیقاً همینگونه بود. نخستین دیدار نویسنده با او در سال ۱۹۸۴ رخ داد؛ جوانی آرام، کمحرف، اما استوار. از آن آدمهایی که لازم نیست زیاد سخن بگویند تا حضورشان دیده شود. کافی بود مدتی کوتاه کنارش بنشینی تا بفهمی با انسانی نجیب، فروتن و ریشهدار روبهرویی.
داستان بابو، جدا از تلاطمهای سیاسی زمانهاش قابل فهم نیست. او فرزند دورانی بود که امید و تبعید، آرمان و آوارگی، همزمان بر شانههای یک نسل سنگینی میکرد. اوایل سال ۱۹۸۴، زمانی که نمایندگان «بلوچستان راجی زرمبش» موفق شدند با رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان دیدار کنند، روزنهای از امید گشوده شد. برای نخستینبار، مسئلهٔ مزمن بلوچ در بلوچستان ایران—مسئلهای که سالها نادیده گرفته شده بود—در سطحی رسمی شنیده شد. گفتوگوها با دکتر نجیبالله و دیگر مقامات، به تصمیمی انجامید که برای بسیاری سرنوشتساز بود: پناهندگی سیاسی، و اندکی حمایت؛ نه آنقدر که همهچیز را تغییر دهد، اما به اندازهای که زندگیها را به مسیر تازهای پرتاب کند.
بابو یکی از آن زندگیها بود. در اواخر ژوئیهٔ ۱۹۸۴، همراه با هفده نفر دیگر، راهی سفری شد که نه نقشهٔ روشنی داشت و نه تضمینی برای بازگشت. از کراچی تا کویته، از مرز سنگین و مراقبتشدهٔ چَمن تا بولدَک، قندهار و سرانجام کابل. سفری پنهانی، آمیخته به ترس، امید و احتیاط. هر گام، با این آگاهی برداشته میشد که یک لغزش کوچک میتواند به پایان همهچیز بینجامد.
افغانستان، برای بابو فقط سرزمین تبعید نبود؛ جایی بود که آیندهای دیگر در آن امکانپذیر شد. دولت افغانستان، تحصیل رایگان را در اختیار جوانان بلوچ گذاشت؛ فرصتی نادر در جهانی که اغلب درها به روی آنان بسته بود. بابو این فرصت را غنیمت شمرد. کابل را ترک کرد و راهی اتحاد جماهیر شوروی شد. در آنجا، در رشتهٔ روابط بینالملل تحصیل کرد؛ دانشی که بعدها نهتنها افق فکریاش، بلکه شیوهٔ نگاهش به سیاست، قدرت و مسئولیت را شکل داد.
اما تاریخ، آرام نمیماند. با خروج نیروهای شوروی از افغانستان در فوریهٔ ۱۹۸۹، همهچیز شروع به فروپاشی کرد. پناهندگان بلوچ، که پیشتر نیز بر لبهٔ ناامنی ایستاده بودند، ناگهان خود را در خلأ دیدند. یکییکی رفتند؛ به اروپا، به هند، به پاکستان. وقتی بابو از ایروان بازگشت، بسیاری از چهرههای آشنا دیگر نبودند. پس از فروپاشی رسمی شوروی در ۱۹۹۱، او عملاً تنها ماند. نه به انتخاب خود، بلکه به حکم زمانه. بار مسئولیت سازمان، سنگین و بیپناه، بر دوش او افتاد. او آخرین فعال زرومبش در افغانستان شد؛ آخرین کسی که هنوز ایستاده بود.
سقوط کابل و تسلط مجاهدین، آخرین ضربه بود. دیگر نه دولتی مانده بود و نه پناهی. بازگشت به پاکستان—همان دشمن دیرینه—به تنها راه تبدیل شد. در ۱۷ ژوئن ۱۹۹۲، بابو پس از هشت سال، ناخواسته بازگشت. نه با پیروزی، نه با شکست؛ بلکه با خستگی مردی که بیش از سهم خود، تاریخ را زیسته است.
بابو آخرین شاهد یک سفر بیرحمانه بود؛ سفری که از مرزهای فراموششده آغاز شد و در سکوتی سنگین ادامه یافت. او دید که چگونه جنبشها فرو میریزند، ایدئولوژیها میمیرند و نسلها زیر چرخ قدرت له میشوند. و بااینهمه، دوام آورد؛ نه از سر قدرت، بلکه از سر تابآوری.
مرگ او نیز، همچون زندگیاش، در هالهای از ابهام باقی ماند. هیچ توضیح رسمی، هیچ تحقیق شفافی ارائه نشد. تنها شایعات ماند و زمزمهها؛ اینکه شاید مرگش تصادفی نبود. اینکه شاید بهای سالها فعالیت سیاسیاش را پرداخت. در همان سالها، دیگرانی نیز—بازگشتگان بلوچ—در سکوت و ابهام جان باختند. مجموعهای از مرگها که ترس را به جان جامعه انداخت و اعتماد را فرسود.
و چنین بود که بابو، حتی پس از مرگ، به نماد بدل شد: نماد نسلی که داستانش ناتمام ماند؛ نسلی که رفت، ایستاد، و خاموش شد—بیآنکه کسی روایت را به پایان برساند.
منبع: برگرفته از یادداشتها و خاطرات نانوشتهٔ/ دکتر تاجمحمد بریسیگ
Related